نوشتن، آشفتگی را بر نمی تابد. به دنبال نظم، آرامش و استفاده ی درست از محتویات گنجه ی دانسته هاست که متن شکل می گیرد. اما نمی دانم چرا آشفتگی، نوشتن را می طلبد. این مجانینی که مدام با خودشان بلند بلند پرت و پلا حرف می زنند، بی گمان خط و ربطی به این قاعده دارند. انگار، نیاز فطری آدمی ست که نابسامانی هایش را با سوپاپ کلام، تخلیه کند. ولو بی ربط و نامفهوم.
برای من کلمه ها، هویت مستقل و پیام منحصر خودشان دارند، قیافه نیز. بعضی ها قشنگ، برخی عبوس و بعضی ترسناکند. عدم، یکی از این کلمه هاست. عدم اما هیچ کدامشان نیست. نه ترسناک است و نه عبوس و بد عنق، از منظر زیبایی شناختی هم، چندان حرفی برای گفتن ندارد. عدم، پیچیده است و عمیق. شاید با نیستی مترادف اش بدانند اما یک فرق هایی دارند. فرق هایی که تصمیم برای انتخاب را دشوار می کند.بخش اعظم این دشواری، به خاطرماهیت عدم است و تفاوت اش با ماهیت دیگر و دیگرهایی که هم تراز کلماتی چون نیستی اند.
برای شناخت نیستی، باید مقابل اش را جست. نیستی در نقطه ی مقابل هستی است و عدم، در بازتعریف خودش معنا می یابد. فرق دیگرِ این دو این است که نیستی از بودنی می گوید که زمانی وجود داشته اما عدم، تعلقی مدام دارد. گویی از ابتدا، بودنی در کار نبوده است. چون ماهیتا قرار نبوده باشد.
گاهی ممکن است آدم بخواهد نباشد، مثلا در محل کارش نباشد و به قصد تنی آساییدن، عزم سفر کند
برچسب:
نویسنده: حمید جلالی
تاريخ: چهارشنبه
29 آذر
1396 ساعت: 1:31